تاريخ : جمعه 13 دی 1392 | 22:20 | نویسنده : مامان مصی

عزیزم بالاخره روز تولدت رسید، مامانی خیلی برای تولدت تلاش کرد عزیزم یه تولد مشهد برات گرفتیم و یکی دیگه هم تهران

تو تولد مشهدت خاله سمیه و رها کوچولو هم اومده بودن، ولی شما از دو روز قبل تولد، مریض شدی و کلا بیچاره خاله سمیه درگیر تو بود ، آخه اسهال بدی شده بودی، خدا رو شکر الان خوبی

اینم  چند تا عکس از خودت و تزئینات تولدت

24

24

اینها هم به ترتیب نوید ، آرشی، رها ، نگین

24

24

 

24

 

24

24

 





[موضوع : بیست و پنج ماهگی تا سی ماهگی آرشی]
تاريخ : سه شنبه 10 دی 1392 | 7:45 | نویسنده : مامان مصی

اینم یه عکس از لحظه تولدت ولی دو سال بعد

خیلی دوست دارم پسرم

1





[موضوع : هجده ماهگی تا بیست و چهار ماهگی آرشی]
تاريخ : شنبه 25 آبان 1392 | 22:18 | نویسنده : مامان مصی

روز تولدت ، دی جی گرفته بودیم و کلی بزن و برقص داشتیم، خیلی هم خوش گذشت فقط دوستای بابا امیر یکم بدقولی کردن و چند تاشون نیومدن، ولی خیلی خیلی خوش گذشت خدا رو شکر شما هم پسر خوبی بودی و ما رو اذیت نکردی

اینم عکس های تولد تهران

24

24

24

24

24

 

24

24

24

24

242424242424

سه تا از دسر ها رو خاله مهرنوش زحمت درست کردنش رو کشیده بود، سالادها رو هم خاله سحر درست کرده بود دستشون بازم درد نکنه

 

اینم کارت دعوت مهمونات عزیزم

24

و این هم کارت تشکرشون

24





[موضوع : بیست و پنج ماهگی تا سی ماهگی آرشی]
تاريخ : جمعه 19 مهر 1392 | 22:49 | نویسنده : مامان مصی

دیشب میخواستیم بخوابیم به شما گفتم که میخوای بری تو تختت بخوابی تو هم استقبال کردی و رفتی تو تختت خوابیدی

مامانی چند روزه که همش میگی ماشین بزرگ میخوام منم بهت گفتم اگه 5 شب تو تخت خودت بخوابی بابا امیر برات ماشین بزرگ میخره , ظهر رفتی تو تختت خوابیدی و بعد بیدار شدی تا دیدی بابا امیر نیست گفتی بابایی رفته ماشین بزرگ بخره, گفتم نه 5 شب بخواب بعد

حالا منتظر خرید ماشین هستیخیال باطل





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 مهر 1392 | 22:04 | نویسنده : مامان مصی

عزیز مامان این ماه، خیلی اتفاق مهمی برای شما افتاد و اون رفتن پسر کوچولوی ما به مهد کودک بود

مامانی از چند وقت قبل دنبال یه مهد خوب بود که وقتی شما رو گذاشتم نخوام هر روز جابجات کنم و شما اذیت بشی , بعد از کلی تحقیق و پرسجو و رفتن به مهد های مختلف در نهایت مهد کودک بهار تو خیابان سجاد را برای شما انتخاب کردم , یکی از دلایلم این بود که مسئول مهد تحصیل کرده انگلیس بود و به روش مونته سوری با بچه ها کار میکردن و آموزش زبان انگلیسی همراه با بازی دارن , اصلا چیزی به اسم کلاس زبان ندارن و هر چیزی رو که به شما میگن به هر دو زبان میگن

در کل من که از این مهد خیلی راضی هستم و شما هم از روز اول اصلا گریه نکردی یه وقتهایی دلت میخواد منم پیشت باشم ولی وقتی میرم اصلا بی قراری نمی کنی

روز اول مهد براتون جشن گرفته بودن و کلی هم ازتون عکس انداختن و فیلم برداری کردن و شعبده بازی, به شما که خیلی خوش گذشت

اینم چند تا عکس البته عکس های بهترت دست آتلیه هستش که بعد از گرفتنش میزارم

33

33

33

اینم نقاشی آرشی

33

این کارت هم برای روز جهانی کودک دادن و برنامه هوا کردن بادکنک هم داشتین , گفته بودن هر بچه یه بادکنک با گاز هلیوم بیارین, ولی بچه ها بادکنک هاشون رو تو هوا رها نکرده بودن و آوردیم خونهخنده

33

 

روز پنج شنبه 18 مهر هم جشن رنگ داشتین

یه سفره رو زمین گذاشته بودن که هر کس هر چی دلش میخواست میکشید و بعد هم بادکنک رنگ کردین با قلم مو و بعدش هم یه شیشه نوشابه کوچیک که توش رنگ بود و درش سوراخ داشت بهتون دادن که فشارش بدین و رنگهاش بریزه تو سفره جلوتون

اینم چند تا عکس از جشن رنگ و نقاشی

33

این آرشی و مربی مهدش مریم جون

33

33

33

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد