روزشمار زندگی آرش جون

ثبت خاطرات پسر کوچولوی ما

تولد آرشی

عزیزم بالاخره روز تولدت رسید، مامانی خیلی برای تولدت تلاش کرد عزیزم یه تولد مشهد برات گرفتیم و یکی دیگه هم تهران تو تولد مشهدت خاله سمیه و رها کوچولو هم اومده بودن، ولی شما از دو روز قبل تولد، مریض شدی و کلا بیچاره خاله سمیه درگیر تو بود ، آخه اسهال بدی شده بودی، خدا رو شکر الان خوبی اینم  چند تا عکس از خودت و تزئینات تولدت اینها هم به ترتیب نوید ، آرشی، رها ، نگین       ...
13 دی 1392

تولد آرشی

روز تولدت ، دی جی گرفته بودیم و کلی بزن و برقص داشتیم، خیلی هم خوش گذشت فقط دوستای بابا امیر یکم بدقولی کردن و چند تاشون نیومدن، ولی خیلی خیلی خوش گذشت خدا رو شکر شما هم پسر خوبی بودی و ما رو اذیت نکردی اینم عکس های تولد تهران   سه تا از دسر ها رو خاله مهرنوش زحمت درست کردنش رو کشیده بود، سالادها رو هم خاله سحر درست کرده بود دستشون بازم درد نکنه   اینم کارت دعوت مهمونات عزیزم و این هم کارت تشکرشون ...
25 آبان 1392

سی و سه ماهگی آرش جون

دیشب میخواستیم بخوابیم به شما گفتم که میخوای بری تو تختت بخوابی تو هم استقبال کردی و رفتی تو تختت خوابیدی مامانی چند روزه که همش میگی ماشین بزرگ میخوام منم بهت گفتم اگه 5 شب تو تخت خودت بخوابی بابا امیر برات ماشین بزرگ میخره , ظهر رفتی تو تختت خوابیدی و بعد بیدار شدی تا دیدی بابا امیر نیست گفتی بابایی رفته ماشین بزرگ بخره, گفتم نه 5 شب بخواب بعد حالا منتظر خرید ماشین هستی ...
19 مهر 1392

سی و سه ماهگی آرش جون

عزیز مامان این ماه، خیلی اتفاق مهمی برای شما افتاد و اون رفتن پسر کوچولوی ما به مهد کودک بود مامانی از چند وقت قبل دنبال یه مهد خوب بود که وقتی شما رو گذاشتم نخوام هر روز جابجات کنم و شما اذیت بشی , بعد از کلی تحقیق و پرسجو و رفتن به مهد های مختلف در نهایت مهد کودک بهار تو خیابان سجاد را برای شما انتخاب کردم , یکی از دلایلم این بود که مسئول مهد تحصیل کرده انگلیس بود و به روش مونته سوری با بچه ها کار میکردن و آموزش زبان انگلیسی همراه با بازی دارن , اصلا چیزی به اسم کلاس زبان ندارن و هر چیزی رو که به شما میگن به هر دو زبان میگن در کل من که از این مهد خیلی راضی هستم و شما هم از روز اول اصلا گریه نکردی یه وقتهایی دلت میخواد منم پیشت باش...
19 مهر 1392

سی و دو ماهگی آرشی

از حال و هوای دو سال و هفت ماهگیت بخوام بگم حرف زیاده, خیلی شیطون شدی و یکم هم حرف گوش نکن این سری که رفتیم تهران تا رسیدیم شما اسهال شدی و همش درگیر دکتر رفتن و سونوگرافی (چون دکتر گفت شاید رفلاکس داشته باشی که نداشتی خدا رو شکر) و یه سری آزمایش داد که شما یکم کمبود آهن داشتی که دکتر بهت دارو داد بعدم عروسی دوست بابایی, عمو صادق بود ما هم شما رو گذاشتیم خونه عزیز و رفتیم, خیلی به ما خوش گذشت به به حالا از شیطنت ها بگم وقتی بهت میگیم کاری رو نکن یه جوری کارت رو توجیح میکنی , میگی مامان بزار ببینم چی میشه از خواب هم که بیدار میشی میای به بابات میگی بابایی برنامه امروزمون چی؟؟ میای دم آشپزخونه و به من میگی مامانی میشه ...
19 شهريور 1392

سی و یک ماهگی آرش و سفر شیراز

عزیزم بابا امیر یه ماموریت کاری یک روزه به شیراز داشت ما هم دیدیم تعطیلی عید فطر هستش تصمیم گرفتییم با بابا امیر بریم و این سفر رو چهار روزه کردیم و از پنج شنبه 17 مرداد رفتیم تا 20 مرداد. هتلمون هم تخفیف خورده بود و به قیمت مناسبی گرفتیم و رفتیم هتل چمران شیراز یکی از بلند ترین هتل های ایرانه 25 طبقه بود با 4 تا رستوران مختلف سنتی ، ایتالیایی، باربیکیو و فست فود و یک کافی شاپ همه رستوراناش هم موزیک زنده داشت و در کل هتل تمیز و خوبی بود گشت و گذارمون هم خیلی خوش گذشت آرامگاه حافظ و سعدی رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجوی کرمانی، باغ عفیف آباد و باغ ارم و زیارت شاه چراغ برادر امام رضا رفتیم یه رستوران هفت خان هم تو شیراز هست که ...
20 مرداد 1392